ناصر الدين انصارى قمى

541

اختران فقاهت ( فارسى )

همچنين ، ايشان قصيده‌اى ديگر با اين مطلع سرود ، و حزن و ماتم خود را نماياند . « 1 » برون زعقدهء دل نايدم سخن زدهن * غمم فشرده گلو ، سخت بسته راه سخن سخن نيارم گفتن ز قلب پراندوه * كه شاخ خشك نداده است گل به طرف چمن نشاط و نيروى گفتار را گرفته زكف * ملال و رنج و غم‌وغصّه و شجون و شجن بكين ملّت اسلام چرخ بسته كمر * هماره كو بدشان تن بآسياى محن زچرخ علم ، خورى هر زمان كه كرد اشراق * بباغ شرع هر آندم كه شد گلى روشن كشيد از فلك آن شمس را به خاك افول * دريد از غم آن گل ، زخلق پيراهن بعالمان حديث و براويان خبر * بأهل نطق و بيان بين چه كرد چرخ كهن به خاك قبر نهان كرد ، گاه شيخ مفيد * فكند آتش در قلب حجة بن حسن گهى بخواجهء طوسى فكند ناوك مرگ * گهى بشيخ كلينى زكينه پيكان زن گذشت نوبت آنان و بدبقرن أخير * يكى درخت برومند اندر اين گلشن چو ميچميدى ، دانش بخويش ميباليد * كه سروى اينسان من پرورانده در دامن اساس علم مرتّب به دو بد از هر باب * حريف بود بهر فن گه سخن گفتن بگاه نطق چو رفتى بعرشهء منبر * هزار نقش توانستى از يكى بستن پناه و پشت فروماندگان لجّهء غم * سپهر مجد و جهان كمال و فهم و فطن بفقه و اصل و رجال و معانى و بيان * چنو نديده بقرن اخير ، كس يكتن سترك مرد مورّخ ، بزرگ حجّت دين * مهين مفسّر قرآن ، امير ملك سخن سواد خامهء او كحل ديدهء دانش * بياض طلعت او نور وادى ايمن زمن مپرس كه نامش چرا نمىبرمت * كه دل نمىدهم تا كه نام وى بردن چسان دهم خبر از مرگ و فوت اشراقى ! * بمردمان كه هلالال باد منطق من چسان بگويم كان جان پاك رفت از دست * چسان سرايم كان مه به خاك كرد وطن به پيش از آنكه مه نو چو خنجرى خونين * شود زچرخ به ماه صيام چشمك زن

--> ( 1 ) . همان ، صص 121 - 122 .